بشنو ای دوست
سلام... نمیدونم از کجا شروع به نوشتن کنم؟! از بی وفایی های اینها بگم یا از بی وفایی های اونها! از دل شکستن اینها بگم یا از دل شکستن اونها! از دورو بازی کردنهای این بگم یا اون؟ از گرگ بودن آدمها تو لباس بره بگم یا از قهقه خندیدن آدمهایی بگم که راضی ان که تورو زیر پاشون له کنن تا برسن اون بالا بالاها... یا بهتره چشمامو رو همشون ببندم از هیچکدوم چیزی نگم هی صبر کنمو صبر کنمو صبر کنم تا ببینم آخرش به کجا میرسه؟! نمیدونم شاید بهتر باشه از کینه و بغضی که برام مونده بگم! از تنفری که از خیلی ها پیدا کردم بگم! نه شاید بهتر باشه از این خواستگار جدیده بگم که دلم میخواد سر به تنش نباشه ولی همه دارن رو مخم کار میکنن! بعضی وقتها از خودم تعجب میکنم و البته از خدا که انگاری منو یه جوره دیگه آفریده یا شایدم من خودم یه جوره دیگه شدم... شاید یه جوره خیلی بد!!! شایدم یه جوره خیلی خوب! اما بهرحال برام خودم بده... بده دیگه آخه هیچوقت نتونستم درست توضیح بدم نتونستم سوء تفاهمها رو درست حل کنم، همیشه آخرش من خراب شدم!همیشه حسرت اینکه بتونم حرفمو به دیگران درست بفهمونم به دلم مونده! میدونم یه جای کار خودم اشتباه ولی نمیدونم کجا؟! حالم بهم میخوره که بین یکسری آدمهای هرزه خورد شدم که واسه من جانماز آب میکشن و فکر میکنن من از کاراشون بیخبرم ولی نمیدونن که من از تمام کثافت کاریهاشون خبر دارم ولی دوست داشتم که اونها فکر کنن که پیش من آدم حسابی ان!!! حالا انگار اونها باورشون شده که واقعا آدم حسابی ان! برای اولین بار تو عمرم یه نفرین جانانه کردم یه نفرینی که دلم میخواد ببینمش وقتی که به نکبت افتاد! وقتی گوشی رو قطع کرد بهم گفت خودش میدونه که ازش نارحتم! پرسیدم چرا؟ گفت اخه یه موضوع مهم رو بهم نگفته بود الانم که 3 هفته ای بود که زنگ نزده بود! روم نشد حرفی که تو دلم بود رو بهش بگم... حرف دلم این بود که چرا ما آدمها همیشه منتظریم که اون یکی یه قدم برداره اون یکی زنگ بزنه اون یکی اول بگه سلام و... روم نشد بگم تو این 3 هفته تو چرا زنگ نزدی که ادعات میشه؟! تو چرا پیام ندادی مگه بیشتر از 1 دقیقه وقتتو میگیره... خلاصه روم نشد بهش بگم... بعدش با خودم فکر کردم خیلی ها تو زندگی من هستن که مطمئن هستم اگه یه بار بهشون زنگ نزنم حتی یه بارم سراغی از من نمیگیرن ولی با اینحال باز هم بهشون زنگ میزنم و حالی ازشون میپرسم... امروز فاطمه رو بردمش آتلیه که ازش چند تا عکس خوشکل بگیرن! مامان و باباشم التماس میکردن توروخدا واسه ما هم بگیر... بنده خداها همچین درگیر کار شدن که وقت ندارن بچه رو ببرن آتلیه ، من که بردمش انگار دنیارو بهشون دادن... خوبه دیگه کاش یکی دیگه هم واسه بچه خودم اینکارارو بکنه.... آخه خاله به این مهربونی لنگه هم داره؟! سلام... خواستم بنویسم اما حسش نیست... ولی هنوز زندم و نفس میکشم... سلام... روزها تند تند داره سپری میشه ولی حتی یک لحظه هم از فکر این ماجرا بیرون نمیام! همش نشستم واسه خودم فکر میکنمو غصه میخورم... میگم دیدی چطور شد؟! همه و بخصوص خانوادم بهم میگفتن جایی که میری سر کار خیلی خوب کار نکن، میگفتن سعی کن نرمال باشی ولی من گوش ندادم یهو اوج گرفتم، یهو هم خوردم زمین... جوری خوردم زمین که نمیدونم دیگه بتونم دستمو سر زانوم بگیرمو بلند بشم یا نه؟! نمیخواستم نفرینشون کنم، نمیخواستم آه بکشم ولی نشد... نفرینشون کردم و آه کشیدم... حالا نشستم تماشا کنم که خدا چکار میکنه؟! دوباره پریروز دختره رفته پشت سرم حرف زده! مدیرم بهم خبر داد که زنگ بزن مدیر عامل و بگو که موضوع اونجوری که حسابدار گفته نبود... با اینکه احساس میکردم زنگ زدنم فایده ای نداره و در حال حاضر برنده میدون اونا هستن ولی زنگ زدم... یعنی اول اس ام اس دادم که تو جلسه نباشه جواب نداد دوباره اس ام اس دادم بازم جواب نداد... زنگ زدم رد تماس داد فهمیدم که خیلی عصبانیه ... گذاشتم چند ساعتی گذشت و دوباره زنگ زدم بعد از اینکه 10 تا بوق خورد گوشیشو جواب داد با یه حالت ناراحت و سرد! داشتم براش توضیح میدادم که گفت الان وقت ندارم فردا بهت زنگ میزنم!!! منم بدون کوچکترین معطلی قطع کردم که خودشم تعجب کرد... ولی وقتی قطع کردم بهش اس ام اس دادم... الان همه شدن خدا، من شدم بد و دروغگو، همه راست میگن ، همه ازم انتظار دارن، همه خیلی خودخواهن... تو کار کردن باهاشون شل شدم، یعنی اگه یه کار جدید پیدا کنم بی معطلی بی خیالشون میشم...ولی از بیکار بودنم بدم میاد واسه همین فعلا مجبورم... خدا لعنتشون کنه... خدا لعنتشون کنه... خدا لعنتشون کنه... سلام... یکشنبه هفته پیش بود که حسابدار زنگ زد که چطوری باید کانکت بشم برم نت؟! که یه دفعه مدیر عامل گوشیرو ازش گرفت و باهام حرف زد و براش توضیح دادم که چطوری باید کانکت بشه!!! قرار شد با هم حرف بزنیم یعنی وقتی دیدم مدیرم همه چی رو بهش گفته و کارشو گردن گرفته تصمیم گرفتم که منم باهاش حرف بزنم... رفتم شرکت تا منو دید باز سیگارشو روشن کرد بهش حق میدادم این موضوع خیلی داغونش کرده بود... گفت بریم تو ماشین بشینیم و حرف بزنیم ولی من ترجیح دادم که قدم زنان حرفامو بهش بزنم... با اینکه مدیرم همه چی رو بهش گفته بود بازم شروع کرد به نصیحت کردن... نزدیک بود سرش داد بکشم ولی یه نفس عمیق کشیدم و گذاشتم خودشو تخلیه کنه تا نوبت به من برسه... بغض بدی داشتم نمیخواستم جلوش گریه کنم ولی نتونستم جلو اشکامو بگیرم... همه چی رو بهش گفتم فقط سرشو تکون میداد و باورش نمیشد انگار بهش شوک وارد شده بود... اینقدر راه رفتیم که دقیقا درد رو تو پاهام احساس میکردم ولی میخواستم موضوع رو تمومش کنم... اونم حرفاشو زد و گفت که منو واسه ازدواج میخواسته! گفت برام چه تصمیمایی گرفته بوده و خیلی حرفای دیگه... حتی گفت اونروز چرا نیومده تو دفتر ناهارشو بخوره،تازه فهمیدم چرا جواب تلفنارو نمیداد،فهمیدم چرا اونروز تو چشمام نگاه کرد و یه حرفی زد که خودم شک کردم که یه چیزایی میدونه، گفت که رفته پشت دفتر کارگاه و کلی گریه کرده، حالا فهمیدم که چرا اونروز اینقدر ساکت بود، فهمیدم که کی رفته و این قضیه رو گفته،فهمیدم که کی از رفتن من خوشحال میشه و دلش میخواسته جای من بشینه! باورم نشد که بهم میگفت تو عین خواهرمی و وقتی نباشی اینجا یه جوریه ، حسابدار شرکتو میگم همون خانومه... باورم نشد که باهام اینکارو کرد و اینقدر خودشو مظلوم گرفت... نمیدونم یه جورایی خوردم کرد ، یه جورایی منو شکست! باورم نشد که با مهندس اینقدر صمیمی بود وبعد خیلی راحت رفته بود پشت سرش حرف زده بود فقط واسه اینکه پیش مدیر عامل خودشیرینی کنه! واقعا باورم نشد که آدمهایی به این پستی در کنارم زندگی میکنن و نفس میکشن و حتی در فاصله یک قدمی من همکارم هست! باورم نشد تمام کثافت کاریهاشو پشت من قایم کرد و خودشو به بهترن وجه ممکن نشون داد... مهندس گفت صبر داشته باش صبر داشته باش... امروز گوشیمو خاموش کردم که صدای نحسشو نشنوم مستقیما زنگ زد خونه و مدام در مورد کاری که داشت سوال میکرد تحمل کردنش برام سخت بود وقتی قطع کرد اس ام اس دادم دیگه خونمون زنگ نزن و هر کاری داری به مهندس زنگ بزن... فقط میخواست بفهمه ما نقل مکان کردیم و مدیر عامل منو کدوم شرکتاش میبره... حالم ازش بهم میخوره... سلام... مدیر عامل از پیش من رفته بود اون یکی شرکت پیش مدیرم! مدیرم میگفت وقتی رسید شرکت سیگارشو برداشتو رفت بیرون، دوباره برگشت و گفت مهندس بیا با هم بریم قدم بزنیم، میگفت همین که از دفتر اومدیم بیرون یهو زد زیر گریه، عین یه بچه کوچیک گریه میکرد،گفت نمیتونستم آرومش کنم پس گذاشتم تا خوب گریه کنه تا آروم بشه وقتی آروم شد بهش گفتم همش تقصیر من بود! خانم "د" تقصیری نداشته و من باعثش بودم و ماجرارو براش تعریف میکنه! مدیر عامل میگه خانم "د" ستون شرکتم بود، بعد از شما اون حرف اول و آخرو میزد! نمیخوام اینجوری از دستش بدم، من خانم "د" رو خیلی دوست داشتم تا حدی که داشتم برای ازدواج بهش فکر میکردم! نمیذارم از سیستمم بره بیرون میخوام یه آژانس هواپیمایی بزنم و "د" رو رئیس آژانس کنم اونوقت هر کی بهش نزدیک بشه قلم پاشو میشکنم...!!! و خندیده مدیرمم خندیده و ماجرا تموم شده... وقتی داشت اینهارو برام تعریف میکرد یهو سرم تیر کشید به مدیرم گفتم دیگه نمیخوام با شماها کار کنم اگه این الان تو این مدت علاقش اینجوریه اگه یکم دیگه بگذره من بدبخت میشم و میدونید که من اصلا تو فکر ازدواج اونم با مدیرعامل نیستم! پس بهتره خودمو بکشم کنار تا قضیه جدی نشده! مدیرم گفت خیلی ببخشید ولی واقعا خلی که میخوای اینکارو بکنی! حالا میفهمم چرا سر این ماجرا اینقدر سیگار میکشید و اینقدر رو من حساس بود، هر دفعه که اتفاقی می افتاد مدیرم میگفت وای مدیر عامل خیلی رو شما حساسه و هر بار من میپرسیدم آخه چرا؟ و مدیرمم نمیدونست که چرا؟! و الان هر دومون فهمیدیم که چرا؟! البته این ماجرا برای اون دو نفر تموم شد نه برای من، این وسط من خراب شدم اونم بدون گناه و یک عالمه حرف پشت سرم افتاد،شاید به مدیر عامل ثابت شد من کاره ای نبودم و لی به دیگران چی؟ کی میخواد اونها رو قانع کنه؟! دلم میخواد یه جوری از این شرکت برم و ازشون جدا بشم که انگار هیچوقت "د" نبوده و هیچوقت اونها نبودن... ولی اونها تو یه فکر دیگن... کاش یه کار دیگه پیدا کنم تا نخوام باز باهاشون کار کنم... سر این قضیه هم خیلی ناراحتم هم دلم شکسته، بازم خورد شدم... کاش یه مدت این مردها از من دور میشدن از همشون بدم میاد... سلام.... وفاداری تا این حد!!! حاضرید به قیمت خراب کردن خودتون به یکی وفادار بمونید؟! چند وقت پیش داشتم فیلم Event رو نگاه میکردم که تو یکی از قسمتاش یه دختری به خاطر مافوق خودش، اشتباهات رو گردن گرفته بدون اینکه کوچکترین اشتباهی کرده باشه و بعد هم از محل کارش اومده بیرون!!! اون شب که اینو دیدم گفتم آخی چه دختر وفاداری! آخه کی این کارو میکنه؟ حتما مافوقشو خیلی دوست داشته و از این حرفا... البته تو دلم گفتم چه خریتی کرده!!! اینارو گفتم که برسم به خودم... ناراحتم از اینکه به همه وفادار میمونم... به خانوادم، به دوستام، به عشقم، به کارم، به مدیرم، به مدیر عاملم، به همه .... در صورتی که هیچوقت جواب وفاداریمو نمیگیرم... همه چیز خراب شد، همه در موردم اشتباه کردن! ولی لام تا کام حرف نزدم... امید ازم خواست برم با مدیر عاملم حرف بزنم و از خودم دفاع کنم ولی نمیتونستم مدیرمو که اینقدر برام زحمت کشیده بود رو خراب کنم، پس چیزی برای دفاع از خودم نداشتم هیچی... فقط داشتم با امید حرف میزدمو گریه میکردم در حالی که خیلی عصبانی بودم! بازم ازم خواست برم پیش مدیر عامل و من انکار کردم... یه دفعه مدیر عامل اومد بیرون امید دوید سمتش گفت خانم "د" میخواد باهاتون حرف بزنه! نمیدونم چرا اینکارو کرد، مدیر عامل به زور قبول کرد که برم پیشش چون خیلی ناراحت بود مدام سیگار میکشید... تو مسیری که میرفتم با خودم فکر کردم که نباید خرابش کنم پس وقتی رسیدم به مدیر عامل فقط گفتم ماجرا اونطوری که به نظر میرسه نیست!در مورد من دارید اشتباه میکنید ولی فقط سیگار کشید گفت خودتو خراب کردی!!! فقط گریه کردم ... رفتم وسیله هامو جمع کردمو زنگ زدم آژانس بیاد دنبالم... امید دوید دنبالم گفت کجا داری میری؟! گفتم حاضر نیستم 5 دقیقه دیگه تو این دفتر بمونم... گفت نمیذارم اینجوری از اینجا بری... گفتم مهم نیست فقط میخوام برم...گفت حداقل آژانسو کنسل کن خودم میرسونمت گفتم نیازی نیست با آژانس میرم... امید یه ریز داشت حرص میخورد و من اصلا برام مهم نبود گفت حداقل بیا تو دفتر تا میاد آژانس بیاد اینجا کارگر میره و میاد هی نگات میکنن! گفتم برام مهم نیست... اومد وایساد پیشم منم قدم زنان ازش دور شدم بدون خدافظی! زنگ زدم مدیرم جریانو براش تعریف کردم... همیشه قبل از من مدیر عاملم بهش زنگ میزنه و هر کاری که من کرده باشمو بهش میگه...فقط گفته بود با هم دعوامون شده... ولی من همه چی رو کامل براش تعریف کردم از سیر تا پیاز ماجرارو... ناراحت شد گفت من میرم همه چی رو میگم همش تقصیر من بوده تو کاره ای نبودی... در حالی که گریه میکردم گفتم حالا که من خراب شدم تو دیگه خودتو خراب نکن...نمیدونست چیکار کنه و چی بگه چون واقعا من هیچکاره بودم... یه جورایی این وسط له شدم... همش فکر دیگران بودم که الان در موردم چی فکر میکنن...مدیر عاملم اس داد که اگه برات عزیز بودم اینکارو نمیکردی خانم "د" عزیز! جوابشو دادم که حق داری باور نکنی منم نمیتونم توضیح بدم... بهم زنگ زد جوابشو ندادم... دوبار اس داد که هر وقت تونستی حرف بزنی بهم زنگ بزن و هر اشتباهی قابل جبرانه من اینکارو به خاطر خودت کردم بعدا شاید بفهمی که چرا؟! شماره حسابتو بده حقوقتو بریزم حسابت... باز اس داد اگه دوست داشتی بیا برام تعریف کن که چی شده؟ از اینکه کارمندی چون شمارو دارم از دست میدم خیلی ناراحتم، بیا ذهنیتمو عوض کن و برام خیلی عزیزی و از این حرفا... دیگه گوشیمو خاموش کردم... نمیدونم زنگ زده بود یا نه؟! ولی هر بار که روشن میکردم ازش یه اس داشتم...یه سوال کاری داشت میخواستم جوابشو ندم ولی دلم نیومد زنگ زدم بهش مشکلو حل کردمو سریع قطع کردم... بعد مدیرم اس داد که اومده پیش من و داره گریه میکنه!!! اصلا باورم نمیشد که مدیر عاملم بشینه بخاطر از دست دادن من گریه کنه... گفته بود نمیخوام خانم"د" رو اینجوری از دست بدم اندازه یه بت دوسش داشتم و خیلی ناراحتم! مهندس میگفت خیلی داغونه... منم خریت کردم نه؟ الان همه چی سر من شکسته شده، همه در مورد من فکر بد میکنن و همه منو مقصر میدونن و هیچکس نمیتونه باور کنه که من....!!! و من فقط در برابر همه اینها سکوت کردم چون نتونستم زحمتای مدیرمو ندید بگیرم.... ولی خودم خیلی داغونم خیلی...فکر نمیکردم بشم عین اون دختره تو فیلم! حالا میفهمم چرا مافوقشو لو نداده و همه چی رو به جون خریده!!! نمیدونم چی شد که اینطوری شد...فکر میکنم راننده شرکت زهرشو ریخت عین یه عقرب... حالا من موندمو یه ذهن خراب و داغون با یک عالمه حرف که پشت سرم میزنن... سلام... پنجشنبه بود که با راننده شرکت یا بهتره بگم همه کاره شرکت دعوام شد، البته دعوا نکردیم اول از دستش خیلی ناراحت شدم چون تو تمام کارهایی که بهش مربوط نمیشه دخالت میکنه و بعد از 4 ماه دیگه اون روی من بالا اومد و امان از وقتی که اون روی من بالا بیاد.... اینجا اصولا اگه کسی تو کار متریال دخالت کنه ممکنه که میلیونها ضرر به شرکت بزنه و من بدبخت اینجا باید جوابگو باشم و دقیقا پنجشنبه همین اتفاق افتاد و از اونجایی که ایشون همسن پدر بنده هستن و اصلا دلم نمیخواست بهشون بی احترامی کنم ودوست نداشتم ازم ناراحت بشن غیر مستقیم یه چیزایی حالیش کردم که حالیش نشد... خیلی دلم ازش پر بود یعنی از روز اول پروژه با از زیر کار در رفتن این آقا مشکل داشتم خیلی تنبله قیقا همونی که مهندس گفت تیم اینو خانم "ک" دقیقا بهم میخورن....خانم "ک" یک ماه پیش واسش جلسه گذاشتنو کلی باهاش دعوا کردن! حالا نوبت این یکی بود منم زنگ زدم مهندس در حالی که کلی بغض داشتم و عصبانی بودم از شانس مدیر عاملم پیش مهندس بوده و وقتی فهمیده من از وضع آقای "ا" دارم گریه میکنمو کلی شاکی ام زنگ زد بهم و زورم کرد که همه چی رو تعریف کنم بعدشم گفت به همه میگی تا من برسم شرکت هیچکس حق خارج شدن نداره!!! ساعت 5 عصر بود که رسید و مهندس به زور آرومش کرده بود ولی با این حال عصبانی بود منو صدا زد بیرون و منم نامردی نکردمو هر چی تو دلم بود گفتم... چشمتون روز بد نبینه اومد با همه دعوا کرد که کسی حق دخالت تو کار خانم "د" رو نداره... بنده خدا کلی سرش شلوغه ذهنش فکرش مشغوله دیگه شماها اذیتش نکنید!!! من چشمام گرد شده بود به خدا اگه یکی نمیدونست فکر میکرد این عاشق منه!!! مهندس گفت خیلی روی شما حساسه به زور تا برسیم اینجا آرومش کردم وگرنه دودمان همه رو به باد میداد!!!! ما هم مقداری مغرور شدیم و خودمان رو لوس کردیم.... سلام... امروز خیلی دلم میخواست که میرفتم تو محوطه کارگاه رو اون تخت مینشستم ولی بخاطر خانم بودن محدودم... چون اگه برم چشم تمام کارگرا به منه... هر چند که زیاد تو کارگاه ها واسه سرکشی کاراشون میرم ولی اون یه جنبه دیگه داره... فعلا که اینجا رو گذاشتن رو دوش منو رفتن... با توجه به تمام مخالفتهام واسه قبول کردن این مسئولیت کار خودشونو کردن و الان 2 روزه مدیریت دفتر به من محول شده... جالبتر اینکه در حین داشتن کار، پیشنهاد کار جدید از طرف یه شرکت رقیب بهم داده شده... همه اینها به کنار از دست این خانم حسابدار و این آقای راننده دارم خل میشم، ما اینجا رو 2 تیم کردیم. تیم این دو نفری که نام بردم چون دقیقا شبیه به هم هستن البته از لحاظ کاری (زیر کاردر رو، شکمو، پرو و شدیدا اهل مرخصی گرفتن...)و تیم منو مهندس! والبته یک نخودی هم یک ماهی است که به ما اضافه شده، بین دو تیم قرار گرفته تا ببینیم اخلاقش چه جوریه... مدیر عامل ترکیه تشریف دارن و شرکت در آرامش کامل بسر میبره! امان از روزی که برگرده... عروسی حمیده خیلی خوش گذشت و تا دلتون بخواد جیغ زدمو رقصیدم تا وقتی که مجلس تموم شد... یادتونه گفتم 4 تا عروسی دبش دلم میخواد، سومین عروسی دبش همین پنجشنبه برگزار میشه ولی فکر نکنم چهارمی در کار باشه... خواستگار جدید هم جواب منفی گرفت و نتیجه گرفتم که کلا با خونه پدری حال میکنم. سلام... این چند روز پر شده از اتفاقای بد! که البته تازگی نداره... بیخیال حس تعریفش نیست... فقط دلم یه لیوان آب خنک میخواد.... به همراه یه سفر به شمال! با یه عالمه خوشی ... با 4 تا عروسی دبش... ممنون گارسون چیز دیگه ای نیاز ندارم.... این هم یک نوع دیوانه شدنه!!! سلام... نمیدونین از پنجشنبه تا امروز اینجا چه خبره؟؟!!!!!!! تلفات پشت تلفات و اتفاق پشت اتفاق!!! اول از پدر پیمانکار شروع شد که زیر تیرها لگنش شکست ... دیروز خود محمد روی تیرها سر خورد و دستش شکست و امروز یکی از کارگرها دستش آتیش گرفت!!! دیروز دو تا از راننده ها اومدن سر من داد و هوار که ما بارگیری نمیکنیم!!!! منم زنگ زدم به مدیر عامل و با یه حالت عصبانیت بهش گفتم این وظیفه من نیست که با راننده ها سر و کله بزنم که اینطور سر من داد بکشن!!!! مدیر عاملم با یه سرعتی خودشو رسوند دفترم و با راننده اینقدر دعوا کرد که به چه جراتی سر خانم (د) داد کشیدی و براش خط و نشون کشید تا جایی که به انتظامات شهرک زنگ زدن که نتونه از شهرک خارج بشه !! خلاصه از شرکت باربری اومدن شهرک که بخاطر این راننده از من عذر خواهی کنن ... مدیر عاملم گفت اگر خانم (د) بخشیدن اجازه میدم از شهرک بره بیرون وگرنه نگهش میدارم... منم از این مردایی که هم سن و سال بابا بودن و این همه راه برای عذر خواهی اومده بودن کلی خجالت کشیدم و بخشیدمو همه چی تموم شد! البته نه به این راحتی با داد و بیداد مدیر عامل که کلی طرف من رو گرفت! وقتی همه رفتن ازم پرسید ببین بخاطرت چکار کردم!!!! فقط در جواب گفتم ممنون.... بعدشم همه رو بیرون کرد که باهام خصوصی حرف بزنه .... نه بابا چیز خاصی نگفت یه جورایی از اینکه اینقدر هوای مهندسو دارم داشت میسوخت..... منم سکوت کردم! امروز وقتی خواست با اون ماشینش منو تا اون یکی شرکت ببره وقتی خواستم سوار بشم گفت بیا جلو بشین گفتم نه ممنون جام خوبه!!!! بچه پرو دیدین.... همه اینا به کنار وقتی داشتم فرم بیمه بچه ها رو تکمیل میکردم مجبور شدم دو تا از کارگرا رو صدا کنم بیان دفترم.... کارگرا همیشه منو تو محوطه و با عینک و کلاه میدیدن ولی تو دفتر عینک نداشتم و اون کارگر پرو گفت خانم مهندس چه عجب ما چشمای شمارو دیدیم!!!! فقط سکوت و اخم کردم که خودش از دفتر رفت بیرون!!!!
| Design By : Night Skin |

