بشنو ای دوست

سلام...

نمیدونم تا حالا برای شما این حس اتفاق افتاده یا نه؟ اینکه در زمان دبستان یا راهنمایی گاهی وقتها با خودتون فکر کنید که معلم با شما لج کرده و هر چقدر هم درس بخونید و دانش آموز خوبی هم باشید هیچ اهمیتی به خوب بودن و یا حتی خوب شدن شما نمیده! و باعث بشه که شما با دلسردی به درس خوندن و خوب بودن ادامه بدید!

و من الان متاسفانه دقیقا همین حسو دارم اما نسبت به معلمم نه، بلکه نسبت به خدا... احساس بدیه که آدم فکر کنه خدا باهاش لج کرده و بدتر از اون احساس بدیه که شدیدا با یه حس درونی که حتی نمیدونی درسته یا غلط مقابله کنی و هر روز التماس معلمت کنی تا راهنماییت کنه ولی ... و بدتر اینکه حتی جرات اعتراض کردن به معلمت را هم نداشته باشی وگرنه بدتر از آنچه هست برات رقم زده میشه چون خیر و صلاحت یه چیز دیگه بوده حالا که بی صبری کردی و دخالت کردی برو بمیرررررررر!!!

و باز هم بدتر از اون مجبوری سر یه موضوع مشترک وقتی به کسی دلداری بدی که خودت از اون موضوع ناراحت تری و بدتر اینکه مدام بهش بگی اشکالی نداره و پیش میاد و لبخند بزنی در صورتی که پشت این قیافه به ظاهر آرام،غوغایی برپاست... امیدوارم در این روزها دل کسی را نشکنم...

 +++++++++++++++++++

و اما نمیدونم با گذاشتن نظر خصوصی چه تغییری در حال شما ایجاد میشه!  ( همیشه ما آدمها عادت داریم نوش دارو بعد از مرگ سهراب باشیم! )

 

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط هاجر نظرات () |

سلام...

پشت سر گذاشتن این روزها، کمی سخت شده! دیشب با همون ذهن آشفته ای که داشتم خوابم برد و همش خواب همه اون افکار رو دیدم! و الان سعی میکنم که روز جدیدی را شروع کنم...

نوشته شده در جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط هاجر نظرات () |

سلام...

جدیدا به کلاسام دیر میرسم! هر روز اینقدر با عجله میرم که حتی وقت نمیکنم ویترین مغازه مورد علاقمو که تو ارگ هستو ببینم... یه عالمه کش مو و گیره و نقره های جدید آورده! ولی خوبه که وقت نمیکنم نگاه کنم وگرنه نیم ساعتی از وقتم پشت این ویترینه تلف میشه... هر روز که از کنار پارک هشت بهشت رد میشم دلم میخواست جای دخترایی بودم که با دوستاشون زیر درختا و تو چمنا نشستن! هر روز که از روی پل فردوسی رد میشم به آب رودخونه نگاه میکنم که نکنه باز ببندن! و بعد دلم میخواد برم رو اون سنگای وسط رودخونه که عصرا یه عالمه آدم روی این سنگا نشستن! هر روز که منتظر اتوبوس میشم دلم میخواد که اون اتوبوس صورتیه بیاد! هر روز که از خیابون رد میشم دلم میخواد سودابه دستمو نگیره! هر روز که سر کلاس میرم دلم میخواد که هیچکس جای من ننشسته باشه! هر روز به این فکر میکنم که کاش اون خبر خوبه بهم برسه! هر روز به این فکر میکنم که چرا اینقدر دلم گرفته! هر روز به این فکر میکنم که چطوری باید پیشرفت کنم؟ هر روز به این فکر میکنم من عوض شدم یا آدما ؟ هر شب تو تمام شبکه ها میگردم دنبال شبکه ای که ایسان رو پخش کنه و باز من تکرار و تکرار و تکرارشو ببینم! دنبال شبکه ای ام که ایسان بدون سانسور پخش بشه! هر شب به این فکر میکنم که تو این مدت چند نفر به خودشون اجازه دادن منو اذیت کنن! و فکر میکنم که چرا اذیتم کردن! هر شب به این فکر میکنم که نباید به این چیزا فکر کنم! گاهی وقتها فکر میکنم که هدفمو گم کردم و فکر میکنم که هدف داشتن هم معنایی داره؟! و گاهی وقتها فکر میکنم که هدفمو پیدا کردم و دنبالش میدوم... گاهی وقتها و گاهی وقتها...

و البته هر شب به این فکر میکنم که چرا پشه ها اینقدر منو نیش میزنن؟!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط هاجر نظرات () |

سلام...

امروز تو راه برگشت کلاس، سودابه ازم پرسید آدم وقتی دلش میگیره باید چیکار کنه؟ خندم گرفت، جلوی خندمم نگرفتم خیلی راحت به حرفش خندیدم،گفتم باید تحمل کنه! شاکی شد گفت ,ا یعنی چی تحمل کنه؟ گفتم خوب عزیزم من که نمیدونم تو وقتایی که دلت میگیره انجام چه کاری آرومت میکنه تا بهت پیشنهاد بدم! ساکت شد... انگار جوابشو گرفت،شروع کرد تند تند حرف زدن! منم در کمال سکوت به حرفاش گوش میدادم و یا فقط یه کلمه جواب میدادم...

گاهی وقتها از ساکت بودن بعضی آدمها حسرت میبردم، اما الان، گاهی وقتها از این همه سکوت کردن و حرف نزدنم بدم میاد! از اینکه اینقدر آروم شدنم بدم میاد!

آخی ایسان هم تموم شد فیلم مورد علاقه من... واقعا دلم گرفت

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط هاجر نظرات () |

سلام...

خیلی وقت بود که دیگه موقع دیدن فیلم گریه نکرده بودم،اما بعد از این همه مدت پای فیلم مورد علاقم واسه مردن منشی هونگ گریه کردم! البته بیشترش بخاطر پادشاه بود چون شخصیت موداک (پادشاه) را خیلی دوست دارم... وقتی پادشاه خودشو رسوند به جای تبعید منشی هونگ ،جایی که توسط خود پادشاه بخاطر خیانتش هونگو به اونجا فرستاده بود و اینکه چقدر هر دوشون از دوری هم رنج میبردن و چقدر همو دوست داشتن و منشی هونگ یار و دوست وفادار پادشاه بود و فقط به خاطر یه کینه کوچیک از همسر شاه خودشو به این روز انداخته بود... وقتی پادشاه سوار بر اسب از قصر بیرون اومد و بر خلاف مخالفتهای وزیران به دیدار منشی هونگ رفت و اونو در بستر بیماری دید و بعد از یک گفتگوی کوتاه منشی هونگ مرد! پادشاه چقدر اشک میریخت بخاطر از دست دادن زیر دستی که همیشه بهش وفادار بود و اینکه چطور مظلومانه خیانتکار شناخته شد! دایسو و افسرای گارد سلطنتی برای از دست دادن فرماندشون چطور گریه میکردن ،واقعا خیلی صحنه غم انگیزی بود من که کلی گریه کردم... نمیدونم شایدم دلم از جای دیگه پر بود و با دیدن این صحنه ....

میگم که من از شخصیت موداک (پادشاه) خیلی خوشم اومده بنظرتون اشکالی نداره با یه مرد کره ای ازدواج کنم؟ دایسو را هم دوست دارم...منشی هونگم خیلی دوست داشتم...

امروز تو کلاس یه خودی نشون دادما،خودم حال کردم... وقتی مربی نتونست جواب مشکل بچه ها رو بده با اعتماد بنفس کامل پرسیدم مشکلشون چیه؟ اول فقط یکی از پسرا برگشت سمتم و به توضیحاتم توجه کرد ولی وقتی شروع کردم بطور کامل از ظریفترین نکته بگم کم کم همه برگشتن سمتم و همه ساکت شدن و گوش دادن! حتی مربی هم وسط کلاس میخ کوب شده بود و حتی یک قدم هم برنداشت و این باعث شد که بقیه سوالهاشونم بپرسن... این اولین بار بود که اینقدر اعتماد بنفس داشتما...

اینم از سوگلی که رفت امریکا ولی هنوز نرفته دلم واسش تنگ شده....

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط هاجر نظرات () |

سلام...

عرضم به حضورتون که من یه عالمه تایپ کرده بودم ولی پرید... اما روی من بیشتر از پرشین بلاگ هست پس دوباره مینویسم...

فکر کنید یه همکلاسی قدیمی دوران کاردانی رو که 6 سال پیش آخرین باری بوده که دیدینش را چند روز پیش ببینید! واقعا اینقدر خوشحال بودم که نگو...

خیلی بامزه بود آخه بچه های کاردانی یه جوره دیگه تو ذهنم هک شده بودن ولی الان همه واسه خودشون کسی شدن، تشکیل خانواده دادن و ...

مثلا حامد خودمون واااای فکر کن ازدواج کرده اومده اصفهان زندگی میکنه بعد تازه بابا هم شده، همون آقا حامد 22 ساله!!!

ماشینشو دقیقا نگه داشته بود روبروی خونمون، بهم زنگ زد که رسیدم جلو در خونتون! من تازه 1 دقیقه بود که خونه رسیده بودم و شوکه شدم چون حامد نیم ساعت زودتر رسیده بود!

با اینحال رفتم پایین راهنماییش کردم که بیاد بالا... اولش یکمی خجالت میکشیدم، اما حامد اینقدر گرم و صمیمی بود دقیقا عین دوران کاردانی،انگار همین دیروز بود که منو دیده! واسه همین من هم احساس راحتی کردم... نشستیم در مورد بچه های کاردانی گفتیم که ببینیم کی از کی خبر داره؟! فکر کنم حامد اینقدر درگیر زندگی شده بود که همه رو تقریبا یادش رفته بود هانیه و منیره و سوگل رو قاطی کرده بود! بهنازم فکر کنم تو فیس بوک که دیده بود یادش اومده بود... باز خوبه پسرارو یادش بود... ولی منو یادش نرفته بوداااااا....

مامانم خیلی از حامد خوشش اومد، حامد با مامان نشسته بودن حرف میزدن! مامان واسش میوه پوست میگرفت! منم در کمال تعجب نگاه میکردم... آخه اینا چند ساله همو میشناسن؟؟!!! احتمالا این هفته هم حامد رو ببینم...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط هاجر نظرات () |

سلام...

 این هم از عید و 13 بدر! بنظرم افتضاح بود...

همچنان من و آقای "ا" در تلاش هستیم برای سایت! البته همچنان بدون نتیجه مانده ایم... امروز واقعا احساس کردم دختر بدشانسی هستم،خودم هیچوقت به این همه بدشانس بودنم توجه نکرده بودم! احتمالا دیگه شرکت نرم و باز هم بیکار بشم...

فتوشاپ،اتوکد،جوملا و برنامه نویسی،ویرایش فیلم،سخت افزار،شبکه!!! به نظر شما کسی میتونه اینایی که نوشتمو تو یکماه یاد بگیره؟؟ البته 23 مورد هست ولی اینا مهمترینش بود!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط هاجر نظرات () |

سلام...

مختصر و مفید بگم...

عیدتون مبارک!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط هاجر نظرات () |

سلام...

تا حالا تو عمرم اینجوری دنبال شلوار نگشته بودم! کل اصفهانو زیر و رو کردم از نظر بگیر تا سبزه میدون! باورتون میشه یعنی جایی نبود که من تو اتاق پروش نرفته باشم،دیگه واقعا کلافه شدم این مدلای عجق وجقو نمیپسندیدم،اتاق پرو مغازه هام که اکثرشون تنگ بود و آدم احساس شب اول قبر بهش دست میداد، اونش به کنار بعضی هاش تهویه مناسب نداشت که آدم احساس خفگی می کرد، بعضی هاش قفل پشت در خراب بود! بعضی هاش که کل اتاق پرو از چوب یود و اگه خدایی نکرده یکی تکیه میداد یهو میدیدی دو نفر تو یه اتاق پرو هستند! مثلا تو یکیشون رفتم نوشته بود لطفا تکیه ندهید بعد از اونطرف یکی تکیه داده بود داشت شلوار میپوشید این چوب وسط ،هی میرفتو میومد گفتم الانه که چوبه بشکنه!خلاصه اینکه تو این 50 تا مغازه ای که من رفتم شاید یکیشون اتاق پرو مناسبی داشت! نگید مشکل پسندما بابا نبود دیگه ،نبود... مثلا یه شلوار پوشیدم از مچ پام بالا نمیرفت واااااای چی بود خدا نصیبتون نکنه، من نمیدونم چه جوری دخترا اینارو میپوشن...

گفتم یه عالمه کار عقب افتاده دارم خداروشکر بیشترشو انجام دادم، تقریبا مونده کارای شخصی و کم اهمیت تر! البته هنوز سفره هفت سینمو آماده نکردم میخوام امسال یه سفره هفت سین کاملا متفاوت از سالهای قبل بچینم...

راستی پریشب خواب این 5 نفرو میدیدم! همتون تو خوابم بودینا، واقعا جای تعجب داشت که بالاخره همه یه جا دور هم جمع شده بودیم، بازم جای شکرش باقیه که نمردمو تو خواب دور هم بودنمونو دیدم... ولی همش تقصیر این بهنازه ها...

اتفاقا چند روز پیش هم یه خواب بدی واسه فاطمه خانوم خاله، دیدم وقتی صبح از خواب بیدار شدم واسه مامانم تعریف کردم و گفتم حتما واسه فاطمه صدقه کنار بذاریم... بعد از چند روز خوابم تعبیر شد و دیدیم که فاطمه خانوم خاله سرش چند تا بخیه خورده! فاطمه جون همیشه عادت داره که به یه چیزی آویزون بشه مثلا به در کمد،وقتی به در کمد لباسش آویزون بوده کمد بر میگرده روش، وای خداروشکر که من اونجا نبودم وگرنه درجا سکته میکردم نمیدونم محمد حسن چطوری اینقدر خونسردیشو حفظ کرده!!! آهان میگفتم خلاصه کمد میفته رو فاطمه خانوم و شیشه هاش خورد میشه، محمد حسن میاد و کمد رو میگیره بالا و فاطمه رو از زیر کمد میکشه بیرون!هنوز محمد حسن رو ندیدم که ازش بپرسم چطوری هم کمد رو گرفتی بالا هم فاطمه رو کشیدی بیرون! الهی بمیرم جفتشونم تو خونه تنها بودن حتما محمد حسن خیلی ترسیده، دیشب فاطمه رو واسه معاینات بیشتر میبرن دکتر که میگه دو تا از مویرگهای چشمش پاره شده ولی خداروشکر گفته جای نگرانی نیست و زود خوب میشه...واقعا خدایا ازت ممنونم که به هممون رحم کردی، حتی وقتی فکرشو میکنم که فاطمه چطوری از زیر کمد به اون سنگینی با اون همه خورده شیشه سالم اومده بیرون هزاران بار خدارو شکر میکنم... واقعا خدا دوسمون داشت که حتی کوچکترین شیشه ای به فاطمه برخورد نکرده بود وگرنه معلوم نبود چی میشد اگه یکی از اون شیشه تو چشمش یا بدنش رفته بود میدونید چی میشد؟! اینا به کنار اصلا نمیدونم اون ضربه سنگینی که حین خوردنش به زمین وارد شده نتیجش فقط چند تا بخیه بوده بازم خداروشکر میکنم... خدایا شکرت که فقط به چند تا بخیه ختم به خیر شد! ولی من که هنوز فاطمه خانوممو ندیدم تازه امروز این خبر بهم رسید وگرنه خودمو با جت رسونده بودم بالا سرش... آخه دوردونه منه

 بازم شکرت شکرت شکرت...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط هاجر نظرات () |

سلام...

15 اسفند، منو مدیر عامل و منشی شرکت رفتیم جشنواره مهندسی! میشه گفت همه چیش عالی بود ما هم بخاطر مدیرعامل دعوت شده بودیم... یه حرفهای خصوصی مهندسی زده شد که البته با اون همه فیلم بردار و عکاس مطمئنا جایی درز پیدا نمیکنه! واقعا بعضی حرفهای سخنرانها به دل می نشست، حرفهایی بود که من خودم هیچوقت بهشون فکر نکرده بودم... سمینار پر محتوایی بود تازه فهمیدم که از همه لحاظ عقبم! یه سمینار دیگه هم منو مدیر عامل شرکت رفتیم که اونم بد نبود... میشه تو این سمینارها دانش زیادی کسب کرد و با آدمهای بزرگی آشنا شد! مدیر عامل ما جز مهمان های ویژه بود ولی ما متوجه نشدیم که چرا ویژه بود چون آدم توداری هست...یک عالمه کار عقب مونده دارم که هنوز وقت نشده انجامشون بدم...

دلم برای علی تنگ شده و واقعا آرزو دارم که بیاد ایران و ببینمش، حتی نمیدونم بعد از این چند سال (شاید 3 یا 4 سال ) چه شکلی شده؟ یادش بخیر چقدر علی هوامو داشت! همبازی و همکلاسی و همسایه و در نهایت پسر عموی دوست داشتنی من! 

فقط دلم برای علی تنگ نشده برای چند نفر دیگه هم تنگ شده! این روزها چه حسهای عجیبی به سراغم میاد... واقعا دلتنگم، دلتنگ کسی که شاید هیچوقت نبینمش...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط هاجر نظرات () |


Design By : Night Skin